روابط خصوصی در برابر روابط عمومی

روابط خصوصی در برابر روابط عمومی

روابط عمومی مفهومی است که افراد حرفه ای کسب و کار حتما از آن اطلاع دارند و از آن برای پیشرفت کسب و کارشان کمک گرفته اند. در مقابل این مفهوم، موضوع دیگری هم وجود دارد که به تازگی اهمیت آن را کشف کرده ام. روابط خصوصی. در این پست این کشف را با شما به اشتراک میگذارم.

قبل از هر چیز پیشنهاد میکنم که کتاب "تبلیغاتی که ما میشناسیم به آخر خط رسیده است" نوشته ی مدیر روابط عمومی شرکت کوکاکولا را بخوانید. در این کتاب با اهمیت موضوع روابط عمومی بیشتر آشنا خواهید. موضوعی که نمیخواهم در این پست به آن بپردازم. به طور کلی روابط عمومی بیانگر چگونگی برقراری یک ارتباط دو طرفه بین کمپانی‌ها و مشتریان است. ارتباطی که منجر به درک متقابل بین آنها شده و در نهایت مشتریان وفاداری برای کمپانی و محصولات بهتری برای مشتری فراهم می‌آورد.

آنچه که میخواهم در این پست به آن بپردازم، مفهومی است که نامش را روابط خصوصی گذاشته ام. مفهومی که بیانگر رابطه ی بین کمپانی و کارمندان خودش است. و البته منظورم کارهایی نیست که معمولا بر عهده ی منابع انسانی شرکت است. بهتر است با چند مثال موضوع ارکان روابط خصوصی در کمپانی ها از منظر خودم را بیان کنم.

الف) اتاق شیشه ای همراه با بلندگو

یکی از پروژه هایی که در شرکت در حال انجام آن بودیم، طراحی یک دوربین هوشمند برای اتصال به برنامه ی هیناوا بود. برنامه ی اولیه آن بود که برنامه نویسی و بدنه را خودمان انجام دهیم. پس از مدتی متوجه شدیم برای رسیدن به نتیجه ی مطلوب، به زمانی بیش از زمان پیش بینی شده ی قبلی نیاز داریم. بدین ترتیب تصمیم گرفتیم تا در نسخه ی اول، از دوربین های چینی استفاده کنیم. به همین دلیل چند نمونه از شرکت های چینی معتبر تهیه کردیم و مشغول تست آنها شدیم. وقتی عکس دوربین ها را در اینستا منتشر کردم، دوست خوبم پویا که برنامه نویس اندروید ماست، از طریق تلگرام از من پرسید "مگه قرار نبود دوربین ها رو خودمون بسازیم؟"

و این جمله ی مهمی برای من بود. از خودم پرسیدم چرا کارمند شرکت مان از این موضوعی که ما در سطح مدیران برایش تصمیم گرفته بودیم، بی‌خبر بود؟ میزمان با هم چند متر بیشتر فاصله نداشته اما برای اینکه از این موضوع باخبر شود و تعجبش را به من برساند، از شبکه های اجتماعی که فاصله اش بیش از سه متر است استفاده شده بود!

کارمندی که از تحولات شرکت بیخبر باشد کم کم رابطه ی احساسی اش با شرکت کمتر میشود، رابطه ی احساسی که کم شد انرژی کمتری برای کار میگذارد، انرژی هم که کمتر شد محصول مان ضعیف تر میشود. ضعیف شدن محصول هم یعنی پایان ما.

توصیه ام این است که نه تنها کارهایتان را در اتاق های شیشه ای انجام دهید، بلکه با یک بلندگو هر آنچه که در حال انجامش هستید را به دیگران هم اطلاع دهید. شاید کسی حوایس به اتاق شیشه ای نباشد. انرژی مثبت را برای همه بفرستید تا انرژی هایتان همدیگر را تقویت کند.

اتاق شیشه ای همراه با بلندگو
کارهایتان را در یک اتاق شیشه ای به همراه یک بلنگو انجام دهید

 

ب) فقط مقصد را نشان دهید، نیازی به تعیین راه نیست

فرض کنید برنامه نویس شرکت را صدا بزنم و به او بگویم برنامه ای بنویس که فلان ظاهر را داشته باشد و عملکردش به فلان صورت باشد. بعد برنامه ای زمانی برایش تعیین کنم و در سررسیدهایی که تعیین کرده ام پروژه را از او تحویل بگیرم. پس از تحویل پروژه هم آن را بدون دخالت برنامه نویس به مشتری بدهم و کار دیگری به او واگذار کنم.

در نقطه ی مقابل فرض کنید برنامه نویس شرکت را صدا بزنم و پس از چند تا شوخی باحال و خوردن چند تا پچ پچ همراه چایی، به او بگویم که مشتری ها محصول جدیدی از ما خواسته اند که فلان کاربرد را برایشان دارد. نظرت چیه که چنین برنامه ای برایشان بنویسیم. با هم همفکری کنیم و مقصدی که میخواهیم به آن برسیم را برای خودمان مجسم کنیم. بعد هم برنامه نویسمان را به حال خودش بگذارم تا با هر وسیله ای که برایش مناسب تر است خودش را مقصدی که خواسته ایم، برساند.

قبل از آنکه بگویم انتخاب من گزینه ی دوم است! میخواهم بگویم که اتفاقا اعتقاد دارم مدیریت کسب و کار باید به روش سلطنتی باشد و دموکراسی در آن جایی ندارد. اما گزینه ی دوم تناقضی با این مورد ندارد. بله، گزینه ی دوم منجر به نتایج بهتری برای کمپانی، محصول، مشتری و کارمندان می‌شود.

 

امیدوارم توانسته باشم از اهمیت روابط خصوصی آنچه در ذهنم بوده را منتقل کرده باشم. به مرور اگر گزینه های بیشتری در مورد ارکان روابط خصوصی به ذهنم رسید، به این مطلب اضافه خواهم کرد.

© از شما برای بازنشر مطالب به همراه لینک سایت ممنونیم!