صالح و سعید در استارتاپ

استارتاپی که استارتاپ نبود

سال دوم دانشگاه من به همراه دوست خوبم، سعید، اولین پروژه‌ی جدی زندگی‌مان را با همراهی هم شروع کردیم. در آن دوران یعنی سال هشتاد و هفت، هنوز اصطلاح پرطمطراق استارتاپ مثل این روزها مد نشده بود و ما از اصطلاح "بیا یک کاری با همدیگه راه بیندازیم" استفاده میکردیم. این داستان شروع نیمه‌ی حرفه‌ای زندگی ماست.

بازار مهم‌ترین بخش ماجراست

به نظر میرسد مشکل اصلی که استارتاپ‌ها را با شکست مواجه میکند، عدم موفقیت در فروش محصول/خدمات‌شان است. معمولا استارتاپ‌ها را مهندس‌ها شروع میکنند، با چالش‌ها فنی مواجه میشوند و با زیرکی، هوش و پشتکار آنها را حل میکنند. تا آنکه به نقطه‌ای میرسند که دیگر هوش سرشارشان نمیتواند کمکی به آنها بکند؛ این همان نقطه‌ای است که همه چیز به فروش گره خورده است. اما داستان ما اینطور شروع نشد! بدون آنکه خودمان بدانیم، بهترین شروع را داشتیم. یکی از آشنایان که در صنعت چاپ بسیار فعال بود و افراد زیادی را در این صنعت میشناخت، روزی من را دید و گفت:"دستگاه های برش کاغذی که در ایران هستند بسیار قدیمی هستند و سیستمهای کنترل الکترونیکی آنها معمولا از کار افتاده است، آیا میتوانی سیستمی برای کنترل آنها درست کنی؟"

بدین ترتیب بود که کار مشترک من و سعید برای ساخت سیستمی که مطمئن بودیم مشتریان بالقوه‌ای منتظر آن هستند، شروع شد.

ماشین های قدیمی برش کاغذ
ماشین های قدیمی برش کاغذ که معمولا سیستمهای کنترلی آنها خراب شده است

 

مهندسین تک بعدی

درس مدار منطقی را تازه گذرانده بودیم و با مدارات برنامه پذیر FPGA هم به تازگی آشنا شده بودیم. به قدری این مدارات برای ما جذاب شده بودند که تصور میکردیم میتوانیم همه چیز را با آنها بسازیم. الان میدانم که دچار "دگماتیسم کسب‌شده" شده بودیم. سندرمی که تقریبا تمام مهندسین با آن روبرو هستند. آنچنان در تخصص خودمان غرق شده‌ایم که راه‌حل هر مساله‌ای را در دنیای تخصصی خودمان جستجو میکنیم.

پس تصمیم گرفتیم ساخت سیستم کنترل دستگاه برش را هم با مدارات معجزه‌آسای FPGA پیاده‌سازی نماییم. سیستمی که برای هر مشکلی راه حلی دارد! قرار بر این شد که طراحی مدار بر عهده‌ی من باشد و طراحی داخلی بر پایه‌ی زبان Verilog هم بر عهده‌ی سعید باشد. زمان پیش‌بینی شده برای انجام پروژه هم حدود شش ماه در نظر گرفته شد. سیگنالهای ورودی را مدلسازی کردیم، خروجی‌های مطلوب را هم مشخص کردیم، جدول کارنو میکشیدیم تا مدارها را ساده کنیم و از تمام آنچه آموخته بودیم استفاده میکردیم تا به بهترین مدار ممکن دست پیدا کنیم؛ تا آنکه متوجه مشکل بزرگی شدیم.

مشکل اصلی آن بود که برای دستیابی به خروجی مورد نظر نیاز داشتیم تا یکی از مقادیر ورودی را بر عددی خاص تقسیم کنیم. و البته مقادیر زیادی هم اعمال ضرب و جمع و تفریق داشتیم. تا جایی که میتوانستیم بر روی پیاده‌سازی بهینه‌ی تقسیم در مدارات منطقی تمرکز کرده بودیم اما هر چه بیشتر جلو میرفتیم کمتر نتیجه میگرفتیم. حقیقت آن بود که سیستم ما نیاز به یک قسمت پردازشگر داشت، همان سیستم‌هایی که برای آنها برنامه‌هایی sequential نوشته میشود. بدین ترتیب قرار شد تا FPGA فقط قسمت کنترل ورودی و خروجی‌های مدار را به عهده داشته باشد و قسمت پردازشگر با پردازش مقادیر ورودی، به خروجی‌های مطلوب دست پیدا کند.

اولین نمونه ای که از سیستم کنترل برش ساختیم
اولین نمونه ای که از سیستم کنترل برش ساختیم

ما قبل از آنکه درس معماری کامپیوتر را بگذرانیم، به تجربه هر آنچه که نیاز بود خودمان آموخنه بودیم. فهمیده بودیم که چرا به پردازشگرهایی با اجرای ترتیبی (sequential) دستورات نیاز داریم و چه زمان‌هایی میتوانیم از مدارات منطقی ناهمگام (asynchronous) استفاده نماییم. البته درس بزرگ‌ترش برای ما آن بود که برای دست‌یابی به راه حل درست گاهی لازم است که از فضای دانش خودمان خارج شویم.

 

دانشگاه همه چیز را نمی‌آموزد

به آن شش ماهی که فکر میکردیم پروژه را انجام خواهیم داد نزدیک شده بودیم و تازه فهمیده بودیم که راه حل درست مساله‌ی ما چگونه به دست می‌آید. آنجا بود که متوجه شدیم برای طراحی سیستم کنترل برش به دو عنصر اساسی نیاز داریم، بردی الکترونیکی که سنسورها و دستورات خروجی به آن متصل میشوند و محل جابجایی داده ها است و پردازشگری که همچون مغز سیستم ما است و این داده ها را تحلیل میکند. چون من سخت‌افزار خوانده بودم، کار طراحی برد را بر عهده گرفتم و سعید هم چون نرم افزار خوانده بود، برنامه‌نویسی پردازشگر را به عهده گرفت. در دانشگاه ابزارها و دانش هیچ یک از این دو عنصر مورد نیاز ما را نمی‌آموختند و البته هنوز هم نمی‌آموزند. پس من شروع به آموختن طراحی مدارات الکترونیکی و سعید شروع به آموختن برنامه نویسی برای میکروکنترلرها کرد.

متاسفانه جایی هم برای کار نداشتیم و مجبور بودیم در خانه‌ی پدری من یا سعید کار کنیم. معمولا هم کار را بعد از ظهر ها شروع میکردیم و تا نیمه‌های شب پیش میرفتیم. در دنیای مهندسی استفاده از ابزارها نقش بسیار مهمی دارد. برای این پروژه مجبور شدیم استفاده از ابزارهای بسیار زیادی را یاد بگیریم. مساله‌ای که معمولا در دانشگاه آموزش داده نمی‌شود.

سخت کار میکردیم، گاهی تا نیمه های شب
سخت کار میکردیم، گاهی تا نیمه های شب

 

بازار منتظر شما نمی‌ماند

ما مهندس بودیم و ایده‌آل‌گرایی در ذات مهندسین است. می‌خواستیم محصولی بی‌عیب و نقص داشته باشیم. هر چه جلوتر می‌رفتیم با کامل‌تر شدن سیستم، قابلیت‌های جدیدی به ذهن‌مان می‌رسید و اضافه کردن آن را هم در دستور کارمان قرار می‌دادیم. به همین علت تکمیل پروژه در حدود یک سال و نیم به طول انجامید. زمانی بسیار طولانی که در بین آن متوجه شدیم فرد دیگری محصولی مشابه ما وارد بازار کرده است. اگرچه آن محصول امکانات بسیار کمتری نسبت به سیستم ما داشت و رابط کاربری آن هم بسیار ضعیف‌تر از سیستم ما بود، اما خیلی زودتر از ما وارد بازار شده بود و این امتیاز بزرگی برای او بود. ما در بازاری محدود با ظرفیت پایین بودیم.

سیستم تست شده در محیط آزمایشگاهی خودمان؛ هر روز قابلیتی جدید اضافه میکردیم
سیستم تست شده در محیط آزمایشگاهی خودمان؛ هر روز قابلیتی جدید اضافه میکردیم

 

ناامید نشوید

پس از یکسال و نیم که محصول در شرایط آزمایشگاهی به نتایج مطلوب رسیده بود، با همکاری آشنایی که داشتیم این فرصت را پیدا کردیم که محصول را برای آزمایش بر روی یک دستگاه واقعی نصب کنیم. با توجه به شرایطی که چاپخانه‌ها و صحافی‌ها دارند معمولا این دستگاه ها را نمیتوان از چرخه ی کار برای تست خارج کرد و اگر آشنای ما نبود، شاید هیچوقت چنین فرصتی پیدا نمیکردیم. اما اتفاقی برای ما افتاد که خستگی یکسال و نیم در تن‌مان ماند.

هیچ چیز شبیه شرایط آزمایشگاهی نبود، به محض اینکه دستگاه روشن میشد، بدون آنکه تکانی بخورد، سیستم ما به اشتباه سیگنالهایی مبنی بر حرکت دستگاه دریافت میکرد و به کلی اشتباه کار میکرد. در آن زمان حدس ما بر این بود که با روشن شدن دستگاه و موتور برقی بسیار بزرگی که دارد، نویزهایی الکترومغناطیسی به سمت سیستم ما منتشر میشود که ما آن را به صورت سیگنالهایی نادرست دریافت میکنیم. حدود شش ماه، تقریبا هر هفته بین خانه و صحافی (که البته خیلی هم دور بود) در رفت و آمد بودیم تا با امتحان انواع روش‌های مقابله با نویز متوجه شویم که مشکل در جای دیگری است. تمام این مشکلی که انرژی بسیاری از ما گرفت، فقط با تغییر چند خط از کد برنامه‌ی دستگاه به کلی حل شد. بالاخره پس از حدود دو سال و پس از خرج کلی پول، به نتیجه رسیده بودیم.

برای اولین بار در حال نصب دستگاه بودیم و بسیار خسته شده بودیم
برای اولین بار در حال نصب دستگاه بودیم و بسیار خسته شده بودیم

 

پروژه‌ای به اهمیت دانشگاه

بالاخره موفق شده بودیم و پیش از آنکه سعید برای ادامه تحصیل به آلمان برود، چندین دستگاه از آن را هم برای صحافی‌های مختلف نصب کردیم. با تجربه‌هایی که امروز در اختیار داریم، این پروژه اگرچه بسیار ساده به نظر می‌رسد، اما در آن برهه به اندازه‌ی دانشی که از دانشگاه کسب کردیم، برای ما دانش و تحربه به همراه داشت. تجربیاتی که بسیاری از آن مربوط به مسایل تجاری و غیرفنی بود. حتی کار گروهی و تامین مالی اشتراکی را هم به واسطه‌ی آن تحربه کرده بودیم. این پروژه در عین سادگی، نقش بسیار پر رنگی در آینده‌ی کاری من داشت و به همین دلیل دوست داشتم تا تجربیاتم در آن پروژه را با شما در میان بگذارم، به امید آنکه کمکی در مسیر حرفه‌ای زندگی شما هم باشد.

دستگاه نهایی نصب شده بر روی ماشین برش صحافی
دستگاه نهایی نصب شده بر روی ماشین برش صحافی

 

خوشبختانه با همراهی یکی دیگر از آشنایانم که ایشان هم در حوزه‌ی چاپ فعال هستند، در همان سال‌ها به واسطه‌ی همین محصول در نمایشگاه بین‌المللی چاپ هم شرکت کردیم. کلیپی که در زیر مشاهده می‌فرمایید برای همین نمایشگاه خودمان تهیه کرده بودیم.

© از شما برای بازنشر مطالب به همراه لینک سایت ممنونیم!